تبليغاتX
آدوربند
بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

...و ماه را از بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من-دل مغرورم-پرید و پنجه به خالی زد

که عشق-ماه بلند من-ورای دست رسیدن بود

 

گل شکفته!خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و توآن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 18:45  توسط حميد حميدزاده  | 

ما سه نفرمان دور میز نشسته بودیم که کسی سکه ای در شکاف انداخت و وورلیتزر بار دیگر صفحه ای را که تمام طول شب صدایش ادامه داشت,نواخت.بقیه ی چیزها چنان سریع اتفاق افتاد که وقت نکردیم بیندیشیم.پیش از آنکه بتوانیم به یاد آوریم کجا هستیم,پیش از آنکه حس مکان یابی مان را بازیابیم,اتفاق افتاد.یکی از ما دستش را کورمالانه روی پیشخوان دراز کرد(نمی توانستیم دستش را ببینیم,صدایش را شنیدیم),لیوانی را انداخت,و بعد بی حرکت ماند,هر دو دستش روی سطح سخت ماند.بعد هر سه نفرمان در تاریکی به دنبال خودمان گشتیم و خودمان را آنجا یافتیم,در مفصلهای سی انگشت تلنبار شده روی پیشخوان.یکی از ما گفت:

«برویم.»

و ما انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد,برخاستیم.هنوز وقت نکرده بودیم ناراحت بشویم.از راهرو که می گذشتیم,صدای موسیقی نزدیکی را شنیدیم که به سویمان چرخ می خورد.بوی زنان غمگین نشسته و منتظر به مشاممان خورد.در حالی که به سوی در میرفتیم ,خلاء ممتد راهرو را روبرویمان حس می کردیم,پیش از آنکه بوی دیگری به پیشوازمان آید,بوی زنانی نشسته بر کنار در.

گفتیم:«داریم می رویم.»

زن پاسخی نداد.غژغژیک صندلی ننویی را شنیدیم که با برخاستن زن,بالا می آمد.صدای گامهای روی تخته ی شل و برگشت دوباره ی زن را,هنگامی که لولاها بار دیگر جیغ کشیدندو در پشت سرمان بسته شد,شنیدیم.

برگشتیم.درست همان جا ,پشت سرمان,نسیم خشن و برنده ای از سپیده دمی نادیدنی بود,و صدایی که گفت:

«از سرراه بروید کنار.من دارم با این می آیم.»

ما عقب رفتیم.وصدا دوباره گفت:

«هنوز جلوی در هستید.»

و تنها آن هنگام ,وقتی که به هر طرف رفته بودیم و صدا را همه جا یافته بودیم,گفتیم:

«نمی توانیم از اینجا بیرون برویم.درناها چشمهایمان را درآورده اند.»

بعد صدای باز شدن چندین در را شنیدیم.یکی از ما دستهای دیگران را رها کرد و ما شنیدیم که در تاریکی سکندری خورد,و چپ و راست رفت و به چیزهای پیرامونش برخورد کرد.از جایی درون تاریکی گفت:

«باید نزدیک باشیم.از این اطراف بوی صندوقهای تلنبارشده می آید.»

دوباره تماس دستانش را حس کردیم.به دیوار تکیه زدیم و آنگاه صدای دیگری گذشت,اما در جهت مخالف.

یکی از ما گفت:«باید تابوت باشند.»

آن که خودش را به گوشه کشیده بود و داشت کنار ما نفس می کشید,حالا گفت:

«صندوق اند.از وقتی بچه بودم می توانم بوی لباس انبارشده را تشخیص بدهم.»

بعد در آن جهت به راه افتادیم.زمین نرم و هموار بود,خاک نرمی که رویش راه رفته بودند.کسی دستش را درازکرد.تماس پوست دراز و زنده را حس کردیم,اما دیگر دیوار مقابل را حس نکردیم.

گفتیم:«این یک زن است.»

دیگری ,آن که از صندوقها حرف زده بود,گفت:

«به گمانم خواب است.»

بدن زیر دستهایمان تکان خورد,لرزید,حس کردیم که از میان دستهایمان لغزید,نه چنان که از دسترسمان بیرون رفته باشد,بلکه انگار دیگر وجود نداشته باشد.با اینهمه ,پس از لحظه ای که بی حرکت,خشک شده,تکیه زده بر شانه های یکدیگر ماندیم,صدایش را شنیدیم.

گفت:«آنجا کیست؟»

بی آنکه بجنبیم ,گفتیم:« ماییم.»

صدای حرکت تخت را می شد شنید,غژغژو سایش پاهایی که در تاریکی به دنبال سرپاییها  می گشتند.بعد ما زن نشسته را مجسم کردیم,که هنوز کاملا بیدار نشده, نگاهمان می کرد.

پرسید«اینجا چه می کنید؟»

و ما پاسخ دادیم:«نمی دانیم.درناها چشمهایمان را درآوردند.»

صدا گفت که چیزی در این باره شنیده بوده است.که روزنامه ها نوشته بودند که سه مرد در حیاطی سرگرم نوشیدن بودند,که پنج یا شش درنا هم آنجا بوده اند.هفت درنا.یکی از مردها شروع کرد به خواندن شبیه درنا,به تقلید صدای درنا.

زن گفت:«بدتر از همه این که آن مرد یک ساعت عقب بود.همان موقع بود که پرنده ها پریدند روی میز و چشمهایشان را درآوردند.»

گفت این چیزی است که روزنامه ها نوشته بودند,اما هیچ کس حرفشان را باور نکرده بود.ما گفتیم:«اگر مردم آنجا می رفتند,درناها را می دیدند.»

و زن گفت:«رفتند.روز بعدش حیاط پر از آدم بود,اما زنک قبلا درناها را جای دیگری برده بود.»

وقتی سر برگرداندیم ,زن دیگر حرف نمی زد.

دوباره دیوار بود.کافی بود برگردیم تا دیوار را بیابیم.پیرامون ما ,گرداگرد ما همواره دیوار بود.دوباره یکی دستهایمان را رها کرد.دوباره شنیدیم که می خزید وزمین را بو می کرد,    می گفت:«حالا نمی دانم صندوقها کجایند.به گمانم حالا جای دیگری هستیم.»

و ما گفتیم:«بیا اینجا.یک کسی اینجا کنار ماست.»

شنیدیم که نزدیک می شود.حس کردیم که کنار ما ایستاده و دوباره نفس گرمش به صورتمان خورد.به او گفتیم:«از آن طرف.آنجا کسی هست که می شناسیمش.»

لابد دستش را به آن سو دراز کرده بود,لابد به طرف جایی که نشانش دادیم رفته بود,زیرا لحظه ای بعد برگشت تا به ما بگوید:«به گمانم یک پسربچه است.»

و ما به او گفتیم:«خوب است.ازش بپرس ما را می شناسد یا نه.»

از اوپرسید.صدای بیروح و ساده ی پسرک را شنیدیم که گفت:«آری,می شناسمتان.شما همان سه مردی هستید که درناها چشمهایتان را درآورده اند.»

بعد با صدای بالغی سخن گفت.صدای زنی که ظاهرا پشت دری بسته بود,گفت:

«دوباره داری با خودت حرف می زنی.»

و صدای کودک ,بی خیال, گفت:

«نه.آن مردهایی که درناها چشمهایشان را درآورده اند اینجایند.»

صدای لولاهایی به گوش رسید و بعد صدای بالغ ,نزدیکتر از بار نخست.

گفت:«ببرشان خانه.»

و پسرک گفت:«نمی دانم کجا زندگی می کنند.»

و صدای بالغ گفت:«اینقدر پست نباش.از آن شبی که درناها چشمهای آنها را درآورده اند,همه می دانند که کجا زندگی می کنند.»

بعد با لحنی متفاوت,انگار که با ما حرف می زد,افزود:

«موضوع این بود که هیچ کس نمی خواست باور کند و می گویند که این خبر جعلی را روزنامه ها برای بالا بردن تیراژ از خودشان درآورده اند.هیچ کس درناها را ندیده است.»

و پسرک گفت:«اما اگر از توی خیابان ببرمشان,هیچ کس حرفم را باور نخواهد کرد.»

ما تکان نخوردیم.بی حرکت,تکیه داده بر دیوار ماندیم و به او گوش دادیم و زن گفت:

«اگر این یکی بخواهد شما را ببرد,وضع فرق می کند.به هر حال,کسی به آنچه که پسربچه ای می گوید توجه نمی کند.»

صدای کودک حرفش را برید:«اگر من با اینها توی خیابان بروم و بگویم اینها مردهایی هستند که درناها چشمهایشان را درآورده اند,بچه ها به من سنگ خواهند زد.همه در خیابان می گویند که همچوچیزی نمی تواند اتفاق افتاده باشد.»

لحظه ای سکوت بود.بعد دوباره در بسته شد و پسرک سخن گفت:

«بعد هم همین الان دارم تری و دزدان دریایی را می خوانم.»

کسی در گوشمان گفت:«من بهش می قبولانم.»

به جایی که صدا می آمد خزید.گفت:«ازش خوشم می آید.حداقل بگو ببینم این هفته چه بر سر تری آمد.»اندیشیدم که می کوشد اطمینان پسرک را جلب کند.اما پسرک گفت:

«علاقه ای ندارم بدانم.تنها چیزی که دوست دارم رنگهاست.»

ما گفتیم:«تری توی ماز است.»

و پسرک گفت:«آن مال جمعه بود.امروز یکشنبه است و چیزی که من دوست دارم رنگ است»و این را با لحنی سرد,بی احساس و بی تفاوت گفت.

وقتی که دیگری برگشت ,گفتیم:

«تقریبا سه روز است که گم شده ایم و یک لحظه هم استراحت نکرده ایم.»

و یکی گفت:«خیلی خوب,بیایید کمی استراحت کنیم,اما دست همدیگر را ول نکنیم.»

نشستیم.آفتابی نادیدنی شروع به گرم کردن شانه هایمان کرد.اما حتی حضور خورشید هم برایمان جالب نبود.آنجا,همه جا,احساسش می کردیم,که قبلا مفهوم فاصله,زمان و جهت را از دست داده است.چندین صدا گذشتند.

گفتیم:«درناها چشمهایمان را درآوردند.»

و یکی از صداها گفت:«اینها روزنامه ها را جدی می گیرند.»

صداها نا پدید شدند. و ما همچنان نشستیم ,شانه به شانه,منتظر,در آن گذار صداها,در آن عبور نماها,در انتظار بویی یا صدایی که عبورش برایمان شناخته شده بود.خورشید بالای سرمان بود و هنوز داشت گرممان می کرد.و بعد کسی گفت:«بیاید دوباره به سوی دیوار برویم.»

و دیگران,بی حرکت,با سرهای برآمده به سوی نور نادیدنی :

«هنوز نه.بگذار صبر کنیم تا آفتاب شروع کند به سوزاندن صورتمان.»

 

(گابریل گارسیا مارکز-1953-ترجمه کاوه باسمنجی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 18:26  توسط حميد حميدزاده  | 

«ایوان کوله کوف»(Ivan kulekovیک نویسنده ی بلغاری است که درسال 1951 در بلغارستان متولد شده . گامهای نخستین او در هنر درزمینه ی کاریکاتور بود که در این زمینه به موفقیتهای چشمگیری نیز دست یافت.پس ازآن به داستان نویسی روی آورد و اکنون علاوه بر داستان نویسی به کار نمایشنامه نویسی در تلویزیون بلغارستان مشغول است.طنز نویسی و کشیدن مینیاتورهای هجوآمیز از دیگر دلمشغولی های اوست.

                                          «زندگی در یک شوخی احمقانه»

خواب می بینم در یک شوخی احمقانه زندگی می کنم.این بار با یک آمریکایی و سوئدی.آمریکایی گاو می چراند و سوئدی پارلمان می سازد و من چپری دور کلبه ام.قصد من ساختن پرچینی ست,بلندتر از یک آسمان خراش,اما مصالح ام کافی نیست و به همین خاطر یواش یواش دل و روده ی کلبه ام را در می آورم.

باران شروع می کند به باریدن,بارانی سیاهم را می پوشم,تونلی زیر پرچین می کنم و می روم به دیدن آمریکایی که در باران آواز می خواند.ما همدیگر را می شناسیم.معلوم می شود که او نه از من,نه از کلبه ام و نه از پرچین ام خبر نداشته است.برای آمریکایی از هنر آمریکایی تعریف می کنم:توماس سولی,ویلیام مریت چاس,جئورج بلوز,بنت نیومن.....

آمریکایی به فکر فرو می رود و تصمیم می گیرد پولی بابت آموزشم بپردازد.مانعش می شوم و می گویم ابدا حرفی از پول نزنید.

به آمریکایی حالی می کنم که یک پیش خدمت از آشنایانم همیشه چند دلاری کمکم می کند.به او می گویم در ازای حقوق ماهانه ام می توانم 30 دلار خرید کنم.آمریکایی از من می پرسد چند سال در آمریکا زندگی کرده ام .جواب می دهم هیچوقت در آمریکا  نبوده ام و ظاهرا هرگز هم در آنجا نخواهم بود,چون رویایا من گذراندن مرخصی زمستانی در بلغارستان است.

سوئدی روی پاشنه ی پاها به من نزدیک می شود.می خواهد بداد اگر دیر وقت ظهر بین ساعت17:10 و 17:45 ,توی شوخی مان گشتی بزند,مزاحم آزادی مان نخواهد شد.همزمان استکهلم می خواهد بداند,مرد سوئدی در مورد قانون آماده ی تصویب برای ماهیهای طلایی چه فکری کرده است:باید آکواریومهای با ابعاد40×50×90 قدغن شوند یا نه.برای آمریکایی و سوئدی تعریف  می کنم یکی از نگهبانان دریای اشتو را می شناسم که همیشه می تواند ماهیگیری کند,حتی در فصل ممنوعیت صید.

از طرفی سعی می کنم نشان بدهم خودم از ان آدمها نیستم,از طرفی دیگر اشاره می کنم که از صحبت های سیاسی برحذر باشند.و برای اینکه آنها را پاک از موضوع پرت کنم,توضیح می دهم که یک قصاب را هم می شناسم و می تواند هر موقع روز گوشت بفروشد.یا نمی فهمند چه می گویم یا اینکه خود را به نفهمی می زنند.می گویم ,اوهو,نگاه کنید,آنجا چه پرنده ای پرواز می کندبالاسرشان را نگاه می کنند,لگدی به ماتحت هرکدامشان می زنم و پوزخندزنان به پشت پرچین خودم بر می گردم.

بعد از این خوابم حسابی لجم می گیرد.چرا آمریکایی توی باران آواز می خواند و منی که بیشتر از او هنر آمریکایی می دانم,با ترس و لرز از زیر بارانی سیاهم به او خیره می شوم؟چرا سوئدی که از بردگی,ترور یا زور هیچ اطلاعی ندارد,بیشتر از من قدر آزادی را می داند؟چرا من فرهیختگی دارم و این آدمها فرهنگ؟چرا من در چنین شوخی احمقانه ای زندگی می کنم؟چرا رویای من هیچ ارتباطی با خودم ندارد؟

واقعا که اینطوری نمی شود تحمل کرد.دوباره بنا می کنم به خوابیدن....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 21:37  توسط حميد حميدزاده  | 

 

یانیس ریتسوس-yanis Ritsos- نامی ترین شاعر متعهد یونان معاصر است.

یونان ,دو دوره ی رنجبار و سیاه تاریخی را بر خود دیده است.نخست ,دوره ی هجوم فاشیسم آلمان در سال های جنگ جهانی دوم و دیگر,سال های تاریک حکومت سرهنگان کودتاچی در فاصله ی  سالهای 1967 تا 1974 .

ترانه های میهن تلخ نمونه ی بدیعی از شعر و موسیقی مقاومت در یونان است.

من اکثریت کارهای ترجمه و صدای شاملو را گوش کرده بودم اما به طور اتفاقی از ترانه های تلخ میهن هیچ اطلاعی نداشتم تا همین امسال که به دستم رسیدآنرا به برخی از دوستان شاعرم دادم. و اندکی اطلاعات گیر آوردم که در ایجا می آورم . اما دلم نمی آید از موسیقی بینظیر این مجموعه چیزی نگویم البته هنوز نتوانستم بدام آثر چه کسی است اما طولی نمیکشد که آنرا معرفی می کنم

در اینجا برای آشنایی بیشتر با یانیس ریتسوس , این شاعر بزرگ, چند نمونه از اشعار او را که زمانی در اردوگاه زندانیان سیاسی پارته نی partheni نوشته بود را می آوریم.

 

«گل پنجه ی مریم»

 

پرنده ی کوچک گل بهی رنگی, بندی بر پای

بر بال های خرد مواجش

به جانب خورشید پر کشیده.

 

اگر تنها یک بار نگاهش کنی

او به رویت لبخندی می زند,

و اگر دوبار و سه بار نگاهش کنی

تو خود به آواز خواندن در می آیی.

 

                       *              *                 *                 *

 

«لوح گور»

 

شیردلی سرافراز

                   بر خاک افتاده است

خاک مرطوب در خود جایش نمی دهد

کرم های حقیرِ خاکش نمی جوند.

صلیب

       بر پشتش

                  جفت بالی را ماند:

بلند و بلند بر آسمان اوج می گیرد

و عقابان و فرشتگان زرین را دیدار می کند.

 

                      *               *              *                *  

 

«دوشیزگان تگرگ»

 

دوشیزگان تگرگ

                      در کناره

در کار گرد آوردن نمک اند.

آنان, از آن سان خمیده پشت

قادر به رویت دریا نیستند.

 

زورقی با بادبان سپید

از پهنه ی دریا به جانب ایشان اشارتی می کند.

دوشیزه گان

              او را نمی بینند

و زورق

          از اندوه

                    به تیره گی در می نشیند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 22:13  توسط حميد حميدزاده  | 

 اول نادیده ات می گیرند، بعد مسخره ات می کنند، سپس با تو مبارزه می کنند، اما در نهایت پیروزی با توست! «ماهاتما گاندی»,

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 14:49  توسط حميد حميدزاده  | 

استاد

کلامی شایسته تقدیرت نمی یابم

به قول شکسپیر: بعضی ها بزرگ زاده می شوند - بعضی ها بزرگی را به دست میآورند و بعضی ها ی دیگر آنرا به دنبال خود یدک میکشند

تو بزرگی و من و کلمات پوسیده ی من در مقابل تو تاب نمی آورد. خرسندی ام را همینطور ساده بپذیر.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 13:39  توسط حميد حميدزاده  | 

دلم میخواهد کله ی تاس ماه را در دستهایم بفشارم و مثل سگ بلایم .

مایا کوفسکی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 13:34  توسط حميد حميدزاده  | 

مرا به او بخواهانید

شخصامرا نمیخواهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 17:34  توسط حميد حميدزاده  | 

نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندانکه  نظر از وی باز گرفتم

همه چیزی در پیرامون من به هیات او در آمده بود

انگاه دانستم که دیگر مرا از او گریزی نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 16:1  توسط حميد حميدزاده  | 

میخواستم مطلب تازه ای بنویسم اما منصرف شدم

شایدم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 20:30  توسط حميد حميدزاده  | 

قانون یكم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید كه در طول زندگی در دنیای خاكی با شماست.


قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌اید كه "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید،
 پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی كنید


قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناكام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند

قانون چهارم: درس آنقدر تكرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشكال مختلف آنقدر تكرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع كنید، بنابراين بهتر است زودتر درس‌هايتان را بياموزيد


قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید

قانون ششم: قضاوت نكنيد، غيبت نكنيد، ادعا نكنيد،سرزنش نكنيد،تحقيرو مسخره نكنيد، وگرنه سرتون مياد. خداوند شما را در همان شرايط قرار مي‌دهد تا ببيند شما چكار مي‌كنيد.


قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنكه منعكس كننده چیزی باشد كه درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.


قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این كه با آنها چه می‌كنید، بستگی به خودتان دارد.


قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنید، گوش بدهید و اعتماد كنید.


قانون دهم :
خيرخواهِ همه باشيد تا به شما نيز خير برسد..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 20:24  توسط حميد حميدزاده  | 

وقتی آدم دوستان خوب قدیمشو میبینه چه روز قشنگی میشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 12:16  توسط حميد حميدزاده  | 

اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي راز شـــد 

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 0:20  توسط حميد حميدزاده  |